سخن من باتو میگویم که میدانی زبانم را
وحتا واژه های تیت و پاشانی روانم را
سخن من باتو میگویم که کس جزتو نمیداند
غریبی های پیداو غمستان نهانم را
از آن روزیکه عکاسی درون خانه تنهاشد
از آن شامیکه شکوری صدازد آسمانم را
ازآن شعری که در دیوان فریادم مکرر شد
از آن بیتی که زندانی غو غاکرده جانم را
از آن برگی که روی شانه ام رنگ صدامیشد
بها رانه گلوی آرزو های جوانم را
درون ذهن آینه سخن تا باتو میگویم
زه هر سو میوزد دستی که بر بندت دهانم را.jpg)
|